فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
481
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
سُدَاس - ؛ « جاؤوا سُدَاسَ » : شش نفر شش نفر آمدند . اين واژه غير منصرف است . السُّدَاسِيّ - شش تائي يا آنچه كه شش قسمت داشته باشد ، واژه اى كه داراى شش حرف باشد مانند ( زَنْجَبيل ) ، - ( ه ) : شكل شش ضلعى . السِّدَافَة - پرده ، پوشش . السَّدَّان - سندان آهنگر يا كفاش . درست اين كلمه ( السَّنْدان ) است . السِّدَانَة - « سِدَانَةُ الكعبةِ » : خدمتگزارى كعبه ى معظمه ، پرده دارى و درباني خانه ى كعبه . السُّدَّة - ج سُدَد [ سدّ ] : درب خانه ، رواق اطراف خانه ، مترادف ( السَّدَاد ) است صندلى سخنران ، منبر ، رتبه و مقام و منصب ؛ « جَلَسَ فُلانٌ فى سُدَّة الوزَارة » : فلانى در منصب وزارت قرار گرفت . سَدَحَ - - سَدْحاً ه : او را بر زمين افكند ، سر او را بريد و بر زمين انداخت ، او را كشت ، - بِالْمكانِ : در آن مكان اقامت كرد . سَدَّحَ - تَسْدِيحاً ه : او را كشت . سَدَّدَ - تَسْدِيداً [ سدّ ] الرُّمْحَ : نيزه را راست كرد ، - البُنْدُقِيَّةَ الى الصَّيْدِ : تفنگ را براى شكار آماده كرد ، - ه : او را به راه راست ارشاد كرد ، - الدَّيْنَ : بدهي را پرداخت . السَّدَد - [ سدّ ] : آنچه كه محكم و استوار باشد ، راستى و درستى و استقامت . سَدَرَ - - سَدْراً و سُدُوراً الشعَرَ : موى را فرو هشت ، - الثَّوبَ : جامه را شكاف داد ، جامه را فرو افكند ، - الرجُلُ فى البِلادِ : به سير و سياحت در شهرها پرداخت و بازگشتى نداشت . سَدِرَ - - سَدَراً و سَدَارَةً : سرگردان شد ، به آنچه كه ميكرد اهميت نميداد ، البِعيرُ : چشم شتر از سختى گرما حيرت زده شد . السِّدْر - ج سُدُور ( ن ) : درخت كنار . نام ديگر آن ( النبْق ) است . السَّدِر - دريا ، سرگردان ، حيرت زده . السِّدْرة - ج سِدْرَات و سِدِرَات و سِدَرَات و سِدَر ( ن ) : واحد ( السِّدْر ) است . السَّدِرَة - زن سرگردان ؛ « ناقةٌ سَدِرَة » : ماده شتر سالمند . سَدَسَ - - سَدْساً القومَ : ششمين نفر آن قوم شد ، يك ششم مال آنها را گرفت . سَدَّسَ - تَسْدِيساً الشيءَ : آن چيز را شش ركنى و مانند آن كرد . السُّدْس - ج أَسْدَاس : جزئى از شش ؛ « هو يَضرِبُ اخْماساً لأَسْدَاسٍ » : او در كار خدعه و فريب مىكوشد . السِّدْس - شتران را پس از پنج روز بازداشت از آب در روز ششم آب دهند . السُّدُس - ج أسْدَاس : مترادف ( السُّدْس ) است . سَدَفَ - - سَدْفاً الحجابَ : پرده را انداخت . السَّدَف - ج أَسْدَاف : تاريكى . السَّدْفَاء - مؤنث ( الأَسْدَف ) است . السُّدْفَة - تاريكى ، درب ، پرده ى پشت درب براى جلوگيرى از باران . السَّدْفَة - مترادف ( السَّدَف ) است . سَدَلَ - - سَدْلًا الشعَرَ أو الثوبَ : موى را فروهشته كرد ، دامن جامه را كشانيد و فراخ كرد ، - الثوبَ : پايين جامه را شكافت ، - فى البِلادِ : در شهرها به سفر پرداخت . سَدِلَ - - سَدَلًا : آن چيز كج شد . سَدَّلَ - تَسْدِيلًا الشعَرَ أو الثوبَ : موى را فروهشته كرد و دامن را كشانيد و گسترده شد . السُّدْل - ج أَسْدَال و سُدُول و أَسْدُل : پرده ؛ « ارْخى الليلُ سُدُولَه » : شب تاريكى را گسترده كرد . السِّدْل - ج أَسْدَال : گردن بند دراز كه به سينه رسد ، - ج اسْدَال و سُدُول و اسْدُل : پرده ، پوشش ؛ « ارخَى الليلُ سُدُولَه » : شب تاريكى خود را گسترانيد . سَدَمَ - - سَدْماً البابَ : درب را بست . سَدِمَ - - سَدَماً : اندوهگين و خشمگين شد ، - المَاءُ : رنگ آب تيره شد و بر روى آن طحلب يا خزه نشست و در آن خاك و جز آن ريخته و از ديد پنهان شد ، - بِالشّيءِ : بر آن چيز ثبات و پشت كار ورزيد . سَدَّمَ - تَسْدِيماً الماءَ طُولُ عهدِه : درازى زمان و كهنگى آن رنگ آن را دگرگون كرد . السُّدْم - « ماءٌ سُدْمٌ » ج مياه سُدْمٌ و أَسْدَامٌ و سِدَامٌ : آبى كه رنگ آن دگرگون و بر اثر قدمت و طول زمان زير خاك رفته باشد . السَّدُم - « ماءٌ سَدُمٌ » ج مياه سُدْمٌ و أَسْدَامٌ و سِدَامٌ : مترادف ( ماءٌ سُدْمٌ ) است . السَّدَم - اندوه همراه با پشيمانى ، خشم همراه با اندوه ؛ « ماءٌ سَدَمٌ » ج مياه سُدْمٌ و اسْدَامٌ و سِدامٌ : به معناى ( سُدْمٌ ) است . السَّدِم - « ماءٌ سَدِمٌ » ج مياه سُدْمٌ و أَسْدَام و سِدَامٌ : مترادف ( سُدْمٌ ) است . السَّدْمَان - آنكه اندوهگين و خشمگين و پشيمان باشد . سَدَنَ - - سَدْناً و سَدَانَةً : خدمتگزار كعبه يا بتخانه شد ، دربان يا پرده دار شد . السُّدُوس - مترادف ( الطَّيْلَسَان ) است . به معناى ردا يا جُبّه ى سبز رنگ . السَّدُوس - به معناى ( السُّدُوس ) است . سَدِيَ - - سِدًى [ سدي ] تِ الأرضُ أو الليلةُ : شبنم زمين يا شب بسيار شد . السَّدِيَة - [ سدي ] : « أرضٌ أو ليلةٌ سَدِيَةٌ » : زمين يا شبى كه شبنم آنها فراوان شده باشد . السَّدِيح - آنكه بر پشت افتاده باشد . السَّدِيد - [ سدّ ] : محكم و استوار و حق طلب . السَّدِيرْ - نام رودخانه ايست نزديكى شهر حيره ، نام سرزمينى است در يمن ، گياه ؛ « سَدِيرُ النَّخْل » : نخلستان . السَّدِيرِيّ - منسوب به ( السَّدِير ) در يمن است ؛ « البرود السَّدِيريّة » : بردهاي سد يرى يمنى . السَّدِيس - ج سُدْس : يك ششم ، آنچه كه از شش قسمت تركيب شده باشد ، گوسفند شش ساله . السَّدِيفَة - ج سَدَائِف : شتر فربه .